نميدونم چي شده كه مثل سياوش از حكايت به خدا رسيدم....
نميدونم شايد اين تنها من نيستم كه اين حسو دارم شايد خيلياتون از حكايت به خدا رسيدين....
احتمالا همتون آهنگ حكايت سياوش رو گوش كردين كه سال 1992 توي آلبومي به همين نام منتشر شد
شعرشم اينه... فقط خواهشا عميق بخونين....
حكايت
با تو حكايتي دگر ، اين دل ما به سر كند
شب سياه قصه را ، هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما ، يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام ، از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند...
مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند
چاره كار ما تويي ، ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي در گاه تويي ، حكم سحر گاه تويي
آره اين همون شعريه كه سياوش واسه ستايش خدا خونده... از خدا گفته و ....
ولي حالا همين سياوشه كه شعر خدا جونو زمزمه ميكنه تو آلبوم جديدش (رگبار)
آره
تو هم مثل من ، مثل سياوش.... و مثل خيلياي هاي ديگه زمزمه كن....
(البته اين شعرو سياوش به طور كامل نخونده)
خدا جون...
خداجون ! متشکريم که چشم دادي بهمون واسه گريه کردن و ديدن اين دنياي زشت مرسي که پا به ما دادي واسه سگ دوزدن واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
خداجون ! ممنون از اينکه دوتا دست دادي به ما تا اونارو رو به هر مترسکي دراز کنيم تا نذاريم زنجيرا توي سياه چال بپوسن تا بتونيم ماشه ي مسلسلارو ناز کنيم
خيلي ممنون که يه جفت گوش روي کله هاي ماس که با اون صداي بمب افکنارو گوش بکنيم گوش به فرمان خبرهاي دروغه راديو عشق و آزادي انسان فراموش بکنيم
آخ که شکرت اي خدا واسه جهان به اين بدي چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟
خداجون ! مرسي از اين که دلي تو سينه مونه که ميتونيم بذاريم بدزدنش با يه نگاه مي تونيم دل يکي ديگرو بازيچه کنيم مي تونيم خيلي راحت به عشق بگيم يه اشتباه
خداجون ! ممنون که مغزي توي کله مون داريم که ميتونه داغيه تير خلاص حس کنه ميتونه سراغ دنياهاي ممنوعه بره ميتونه مس رو طلا ? يا که طلارو مس کنه
مرسي که زبون به ما دادي براي حرف زدن تا از اين همه مزخرف دنيارو پر بکنيم تا دهن بند اختراع بشه به لطف حرف حق تا بتونيم با زبون از تو تشکر بکنيم
آخ که شکرت اي خدا ! واسه جهان به اين بدي چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟
چي ميشه كه آدم از حكايت به خدا ميرسه....؟؟؟؟!!!!!!
اه خدا... دلم گرفته....
نميدونم اصلا هستي يا نه.... صدامو ميشنوي يا نه...
اگرم هستي من نميبينمت
خيلي وقته كنارم نيستي
خيلي وقته حال و سراغي ازم نميگيري....
دلم نميخواد جلو تر برم ....
نميخوام برسم به شعر (من اگه خدا بودم .... ) ابي....
حس عجيبيه.... كاش درك ميكردي منو....
خواهش ميكنم يكي خدا رو بهم نشون بده.... بهم بگه كه هست ....
قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !
حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار میشه و دستور میده که ولنتاین روبندازن زندان.
والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته ?از طرف ولنتاین تو?. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن ?From your Valentine? از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !
اینجا من هستم؛ سکوتی محض سکوتی شکسته و درهم بخاطر هرروز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمرهگی خالیتر از همیشه؛با کلافی درهم و پیچ در پیچ معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی من هستم و سازی مبهم اینجا منمانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور من هستم و یکرنگی شکستهام اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هرلحظه که میایی در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ که سینهام را هر آن میدرد اینجا من ماندهام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است من هستم سیماییشکستهتر از همیشه اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو
غرقابه درد
کی مهربونی تو گرفت از من غرقابه درد
کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد
کینه رو کی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه
از تن گرم عاشقت کی ساخته یک مجسمه
نمیشه باورم تویی نه این که چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس
قد تموم درد من تو داشتی کهنه مرهمی
دیروز بودی مرگ غمم امروز تولد غمی
از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی
سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی
نمیشه باورم تویی نه اینکه چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس...
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كردبهشگفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.گفتم: خسته مي شي خوب بذار كمكت كنمديگه.گفت: نه خودم جمع مي كنم.گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكستهمعلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كهشكسته. خودم بايد جمعش كنم… بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دورهزمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو بهدستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش...... ميخوامتيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده آخه ميدوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره ميخوام بدم بهش بلكه اين قلبشكسته خوب شه. تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و منتوي اين فكر موندم كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم …
دلم مي خواستبهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. برگشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسی نبود... بار رفت سمت دريا..............
می بينی!!! تو چه آرام می گذریاز کنار تنهاييم
نيم نگاهی ولبخندی
به نشانه دوستی
يا رسموعادت ديرين
برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟؟؟؟
نمیدانم!!!
هر چه هست
قلب مرا به آتش می کشاند
چشمانم را میسوزاند
لبانم را قفل می کند. همين.....
هر قصه یک ترانه هر ترانه خاطره ای دیگر هر عشق یک ترانه ی بیداراست............
....من شعر می نویسم تو با ترانه های عاشق من ، عاشق تو با ترانه هایتشنه ی من ، دریا بر پنج خط ساز سفر ، زخمهمی شوی تو گریه می کنی تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی یا با ترانه های من بر لب در مصاف جلادان به مسلخ خویشمی شتابی یعنی که با منی دیروز